تبليغاتX
محبت گم شده

محبت گم شده

داستان و شعر

عشق

هنگامی که عشق در هیاهوی زندگی آدم ها گم میشود، زندگی رقص رنگین کمان خویش را از یاد خواهد برد و نغمه ی آهنگین خویش را فراموش میکند.............................................. در چنین شرایطی زندگی شعر نمیگوید، شور در دامن ندارد. این تنها عشق است که زندگی را قابل زیستن و دوست داشتنی مینماید و این تنها عشق است که شما را به دیگران، به کل ، به هستی، به خدا و به خود شما پیوند میزند                                        فلاتودوستتان داردهمیشه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 1:16  توسط فرزاد درویشی  | 

و هزار و یک بار عشق

و هزار و یک بار عشق

*یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

*دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

*سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق..

*و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
*و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
*سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*

*آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:0  توسط فرزاد درویشی  | 

قورباغه های آب پزی وجود دارند




مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغیر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می آید و قورباغه می میرد.شاد و پخته می میرد!

از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد.سوخته اما زنده است !

گاهی ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم .فکر می کنیم که همه چیز روبراه است و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم گذراست .به سوی مرگ می شتابیم اما همان طور آرام و بی تفاوت ، در آبی که مدام گرم تر می شود باقی می مانیم .سرانجام می میریم ،شاد و پخته ! بی آن که متوجه تغییرات اطرافمان شده باشیم.

قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با "کارائی" (درست انجام دادن کارها) باید "موثر" باشند(کارهای درست انجام دهند).و به این منظور باید مدام رشد کنیم ،باید فضا را برای گفتگو ،برای ارتباط با دیگران ،مشارکت و برنامه ریزی و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه بزرگتر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.

قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز اطاعت مهمترین عامل زندگی است و نه رقابت! به کسی که می توانیم دستور دهیم و از کسی که قدرت دارد اطاعت کنیم کجاست زندگی حقیقی ؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم ، اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:26  توسط فرزاد درویشی  | 

درود به آفتاب ابان
سلام به نسیم دلانگیز پاییزی
شادباش به شما دوست خوبم که در این جشنواره ی رنگ، دل به ابان دادین و دلداده ی رهایی شدین.

مهربونتر از بارون درود و سلام و شادباش.
وقتتون بخیر، در هر نقطه از این توپ گرد که ایستادین، امیدوارم احساس سرافرازی و سربلندی و افتخار از وجود خودتون داشته باشین. از اینکه انسان آفرینده شدین و از اینکه به تمامیت، رسم آدمی رو بجا میارین.

درود مهربون!
درود دوست من!




امروز هم براتون یک داستان دارم. داستانی که سرگذشت خیلی از ما توش نوشته شده.
توی یک مزرعه، مترسکی ایستاده بود، پرنده ها وقتی مترسک رو میدیدن، به وحشت میافتادن و از مزرعه دور میشدن. پرنده ها برای پیدا کردن غذا، از این شاخه به اون شاخه مینشستن اما توفیقی حاصل نمیشد، غافل از اینکه یک مشت مغزگردو باغبان در جیب کت خودش که حالا به تن مترسک هست، جا گذاشته و اگه ترس به پرنده ها غالب نمیشد، اونها بدون آسیب رسوندن به مزرعه، به راحتی به غذاشون دست پیدا کرده بودن.
مترسك قصه ی ما هم از شدت آفتاب سوزانی که هر روز به سرش میتابید، احساس تشنگی مفرطی داشت اما غافل از اینکه در زیر پاش نهر آبی گوارا در جریان هست، مترسک صدایی نمیشنید و چشمی هم برای دیدن نداشت.

قصه ی امروز ما تموم شد، اما نتیجه چی شد؟
ترس و غفلت دو عامل منفی در زندگی همه ست که باعث میشه ما از موفقیت دور بمونیم.
اگه به تن لباسی از شجاعت داشته باشیم و با آگاهی توی صحنه های زندگی ظاهر بشیم، هیچ موقعه از قافله عقب نمیمونیم و همیشه رسیدن به هدف نزدیک و دست یافتنیه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:44  توسط فرزاد درویشی  | 

درود مهربون پاییزی

در آستانه ی ورود به دنیا صاحب یک جسم می‌شیم. ممکنه ازش خوشمون بیاد و یا اصلا دوستش نداشته باشیم. این بدن تا آخرین روز زندگی در این دنیا مال ماست. می‌توانیم از توانایی‌های مختلف اون بهره ببریم یا بدون استفاده رهاش کنیم و بگذاریم که بی‌مصرف باقی بمونه.




درس خوندن ما توی زندگی فقط به رفتن مدرسه محدود نمیشه، اگه میخوایم همیشه به روز باشیم و جز افراد تحصیلکرده و موفق به حساب بیایم باید در مدرسه ی شبانه روزی زندگی ثبت نام کنیم.

این مدرسه در طول زندگی درس‌های فراوونی به ما یاد میده. این فرصت برای ما فراهم میشه تا هر روز در این مکان آموزشی، درس جدیدی رو یاد بگیریم. ممکنه به نظر برسه درس‌های ارائه شده غیرعاقلانه، سخت و دشوار و یا حتی به درد نخور هستن اما فایده ی یادگیری اونها بعدا نمود پیدا میکنه.

ما توی این مدرسه یاد میگیریم که شکست پلی برای پیروزیست. رشد کردن، از آزمون و خطا تشکیل می‌شه. تجربیاتی که پس از یک شکست حاصل می‌شه به اندازه ی شادی‌های پس از موفقیت، در رشد و بالندگی ما موثر ِ.

توی این مدرسه درس ها مرتب تکرار میشه تا یادگیری کامل صورت بگیره. درس‌هایی که میآموزیم در قالب‌های مختلف تا زمان یادگیری کامل به ما ارائه می‌شن. وقتی درسی رو یاد گرفتیم این امکان رو خواهیم داشت تا به کلاس بالاتر بریم و درس دیگه ای رو آغاز کنیم.

در این مدرسه یادگیری پایان‌پذیر نیست.هیچ قسمتی در زندگی وجود نداره که در اون نکته‌ای برای یادگیری وجود نداشته باشه. تا زمان نفس کشیدن درس‌هایی برای یادگیری هست.

در برنامه های آموزشی این مدرسه ما یاد خواهیم گرفت که دیگران آیینه ی ما هستن. اگه چیزی در وجود کسی هست که باعث نفرت یا دوست داشتن ما می‌شه، باید به خودمون مراجعه کنیم. چون دیگران منعکس کننده ی رفتار و برداشت ما هستن.

این خود ما هستیم که از این امکان رو داریم که از تمام امکانات استفاده کنیم. تمام تجهیزات و توانایی‌های لازم در وجود اشخاص تعبیه شده و نحوه ی استفاده از اونا در دست خودمونه. ما می‌توانیم از موهبت‌های الهی بهره‌ بگیریم یا اونها رو بدون استفاده به حال خود رها کنیم. انتخاب با ماست.

توی این مدرسه ما فرصت اینو پیدا میکنیم که یاد بگیریم تمام پاسخ‌ها درون خودمون نهفته است. راز زندگی در قلب انسان‌هاست اما اغلب ما در جاهای دیگه به دنبال اون می‌گردیم. تنها باید به اعماق دل و روح خود نگاهی بیندازیم. به نجوای دل و روح گوش بدیم و به ندای قلبمون اعتماد کنیم.

نکاتی که از بدو ورود به این مدرسه باید در ذهن داشته باشیم:
ـ اگه بر حسب اتفاق زندگی رو شکستید اونو تعمیر کنیم.
ـ اگه اونو امانت گرفتیم یک روزی باید به صاحب اصلیش برگردونیم.
ـ اگه اونو با ارزش می‌دونیم ازش خوب محافظت کنیم.
ـ اگه اونو آشفته و نامرتب کردیم، دوباره به حالت منظم برگردونیم.
ـ اگه نمی‌دونیم چطور ازش استفاده کنیم به دفترچه‌های راهنما یعنی کتاب‌های مختلف و انسان‌های با تجربه مراجعه کنیم.
ـ اگه در اون چیزی و یا نکته‌ای هست که ربطی به ما نداره و مربوط به انسان دیگه است در اون دخالت نکنیم.
ـ اگه انجام کاری یا به زبون آوردن حرفی، زندگی دیگری رو خراب می‌کنه، سکوت اختیار کنیم.

 تصمیم با شماست، که میخواین با سواد زندگی کنین یا ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 2:22  توسط فرزاد درویشی  | 

«ابراهام لینکلن» گفته: اغلب مردم تقریبا به همون اندازه شاد هستن که انتظارش رو دارن.





در واقع اون چیزی که در زندگی برای ما رخ میده اونقدرها تعیین کننده شادی ما نیست، بلکه بیشتر نوع واکنش ما نسبت به رخدادهاست که نقش تعیین کننده داره.

فردی که تازه کارش رو از دست داده ممکنه این پیشامد رو به فال نیک بگیره. پیشامدی که میتوانه منجر به بروز موقعیتی تازه برای یک تجربه شغلی جدید، کشف قابلیتهای تازه و محک زدن استقلال در محیط کار و خیلی امکانات دیگه بشه.
در شرایط مشابه ممکنه شخصی تصمیم بگیره که خودشو از یک ساختمون بیست طبقه پایین بیندازه و خود رو از بار مسئولیت فراری بده. بنابراین در برابر یک موقعیت یکسان یکی ممکنه به وجد بیاد و دیگری اقدام به خودکشی کنه. یکی بدبختی و فلاکت رو میبینه و هزار و یک دلیل برای این دیدگاهش میتراشه و دیگری موقعیتها و فرصتهای تازه رو.

شاید در اینجا مساله رو کمی بیش از اندازه ساده فرض کرده باشیم اما به هر حال این واقعیت به قوت خودش باقیه که ما خودمون تصمیم میگیریم که در زندگی چقدر تحت تاثیر شرایط قرار داشته باشیم. حتی اغلب کسایی که کنترل روانی خودشونو از دست می دن باز هم تصمیم به این امر میگیرن در واقع این افراد به خودشون میگن: مثل اینکه زندگی کمی بیش از اندازه برای من دشوار شده، شاید بهتر باشه برای مدتی کنترل ذهنم رو از دست بدم!

اما شاد بودن همیشه آسون نیست. شاد بودن میتونه یکی از بزرگترین مبارزات ما در صحنه زندگی باشه و گاه میتونه تمام پافشاریها، انضباط فردی و تصمیماتی رو که برای خودمون فراهم کردیم، مخدوش کنه.

معنای بلوغ، قبول مسئولیت شادی خودمون و تمرکز بر داشته ها بجای نداشته هاست. از اون جایی که انسان افکار و اندیشه های خودشو انتخاب میکنه الزاما خودش تعیین کننده میزان شادیها شه. برای شاد بودن باید روی افکار شاد تمرکز کنیم اما ما غالبا برعکس عمل میکنیم.
اغلب تعریف ها و تمجیدها رو ناشنیده میگیریم اما حرفهای ناخوشایند رو مدتها در ذهن نگه میداریم.

اگه اجازه بدیم که یک تجربه یا یک حرف رکیک ذهن مونو به خودش مشغول کنه خود ما از عواقب اون رنج خواهیم برد. یادمون باشه که ما کاملا زیر سلطه ذهنمون هستیم.

اغلب مردم تعریف ها و تمجیدها رو ظرف چند دقیقه فراموش میکنن اما یک اهانت رو سالها بخاطر میسپارن. اون دسته از افراد مانند آشغال جمع کنهایی هستند که هنوز توهینی رو که بیست سال پیش بهشون شده با خودشون حمل میکنن.

یادم می آید توی سن بیست و نه سالگی یک روز صبح که از خواب بیدار شدم و به خود گفتم: تا امروز به اندازه کافی گرفته و غمگین بودی، اگه تصمیم داری که روزی در زندگی آدم واقعا شادی بشی چرا از همین حالا شروع نمیکنی؟ تصمیم گرفتم که اون روز بسیار شادتر از گذشته باشم و این تصمیم واقعا کارساز شد.

چندی پیش عزیزی بهم گفتن که تو چطور میتونی توی این شرایط که همه رو کلافه کرده، بخندی؟ انگار هیچ چیز برای تو مهم نیست؟! انگار تو اصلا از این همه تاخیر و از این همه به هم ریختگی زندگی و از این همه آشفتگی که دیگری باعثش شده ناراحت نیستی و اصلا هیچ چیزی برات مهم نیست؟ بهشون گفتم: اتفاقا برعکس، منم مثل شما و مثل هر شخص دیگه ای همه ی اینها رو میبینم و دلم میخواد که نظم از دست رفته به زندگیم برگرده! اما تفاوت ما در اینه که من خودم رو مهمتر از هر رخدادی میدونم، من قدر سلامتیم رو میدونم و دلم نمیخواد با اشتباه دیگری، روان و اعصابم رو از بین ببرم و روزم رو خراب کنم.

لازمه شاد زیستن، جستجوی زیباییها و خوبیهاست. یکی زیبایی منظره رو میبینه، دیگری کثیفی پنجره رو. این شما هستین که انتخاب میکنین چه چیز رو ببینین و به چه چیز فکر کنین.

کازانتزا کیس گفته است:
« قلم و رنگ در اختیار شماست. بهشت را نقاشی کنید و بعد، وارد آن شوید.»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:8  توسط فرزاد درویشی  | 

ما به مردها گفتيم : مي خواهيم مثل شما باشيم!

مردها گفتند: قبول و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند ؟!! 

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم : كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد

بهشان رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند...

با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و عصبانیتش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم!

ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد ، ديگر با هم مو نمي زديم!  

آنها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند...!

همه كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط ...نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما

رسيده بود، در جيبهايمان نبود! شمشير دسته طلا؟! تپانچه ماشه نقره اي؟! چاقوي غلاف فلزي؟

نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم...

همان ارثيه اي كه مادر به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا هست، سر مردش سوار است!

آن گلوله اليافي لطيفي كه قديمي ها بهش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود.

يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند...

سال ها بود حسوديشان مي شد وچشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي

كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم.

مي توانستيم بدهيم و نگيريم،ببخشيم و از خود بخشيدن كيف كنيم، بي حساب كتاب دوست بداريم.

در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم.

زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم...

مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و

درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت :

مرد است ديگر، نمي فهمد!!!

از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست! مادربزرگ مي دانست مردها

از بخشي از حقايق هستي محرومند،لمس لطافت در انحصار زن است و ذات جهان لطيف است.

مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه! مردها از راه سخت بايد بروند، راه ميان بري بود

كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه

سلاح قديمي مان گم كرديم...

به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم! رئيس شركت بن فروشگاه سپه

بهمان داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و

شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با

بقيه همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را

مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را

مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت...!!!

حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم !

افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم

و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن

ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به

زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را

مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را انجام

می دهیم. افتخارآميز است!!!

دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب

توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و

پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج

مانده توي مهد كودك و همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش

بچه هاي خودش. نيمه گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است،

خودش است. نيمه ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود،

دست و پا مي زند.

مادربزرگ سنت زده و عقب افتاده من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟!

ما به همه حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:43  توسط فرزاد درویشی  | 

نام من

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك. اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند. واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد. اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم... اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه... خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 23:47  توسط فرزاد درویشی  | 

خب اینم یه قهوه فوری، با ۹۰ میلی لیتر جوش آوردگی، ۱۰۰ درصد اعصاب و یه قاشق قهوه خوشبوی مهر، و دو قاشق شیر سپید صداقت! هم بزنین و نوش جون کنین.

 تپه هاي سبز پردرخت، كه طراوتشون رو ارزون به پائيز فروختن تا ردی گران از مش نارنجي و طلايي بر گيسوان مجعدشون بندازن، همچنان سرفراز ،اما با غروری دو چندان از اون بالا به من نگاه میکنن. بدون ترس از سرما، از خونه بیرون میرم و صورتم رو بالا میگیرم تا در لمس طراوت و خنكاي هوا، خساستی به خرج نداده باشم.

 ميدونم كه هر چه جلوتر برم، تنها رطوبته كه منو در بر خواهد كشيد، درست مثل حس گذشت از تونل کندوان و روان شدن به سوی جاده چالوس و هیچ وقت برام کهنه نشد. نفس عمیقی میکشم بوی شبیه شمال ایران و طراوت جنوب!




 امروز از خودم هيچ چيز رو دريغ نميكنم، چرا كه نه؟ امروز کار نرفتم که همین حس خوب رو به خودم هدیه کنم. تازه ميشم، لبخند میزنم و بدون وهم از دیوانه خوانده شدن با صدای بلند میگم: چقدر دوست داشتنی و خواستنی هستی، وايییییییییییی چقدر سردی تو! اما روحنواز.

 شالم را محكمتر به دور خودم ميپيچم.
عمود ريسمان نگاهم رو كه راست ميگيرم و از اون بالا میرم، به من خبر ميدن كه آسمان لاجوردیست، گويا امروز خورشيدش رو گم نكرده، روشنه اما چشم رو نميزنه، پس میشه بهش چشم دوخت.

 همینطور که خیره شدم، نم نم اشكش رو به روی صورتم که گویی چون یک گوی غلطان سر میخورند، حس میکنم، انگار من گريه كرده باشم، اما از دريچه صدچشم آسمون، واقعا گريه ام ميگيره. و فکر میکنم چرا به گریه های من گفته میشه حق ندارن موقع دلگرفتگی جاری بشن؟ مگه نه اینکه آسمون با همه ی عظمت و زیباییش وقتی دلگیره، گریه سر میده!

 که این بارش اگه در دل آسمون با تمام پهنا و وسعتش باقی بمونه روزی خواد ترکید و چه بسا دنیا رو سیلاب درد دلش خواهد برد. اما بارش گهگاهش از این حادث شدگی ناشگون، پیشگیری میکنه.

 در راه بازگشت، همه اون عظمت، در بیرنگی پيدا نيست. دیگه نه درخشش رنگها به من فخر ميفروشن و نه به هیچکس دیگه ای، آسمون نه خورشيدش رو گم كرده و نه ماه رو پيدا. انگار نوزاديست كه در قنداق خاکستری آرميده.

 کیف خرید روزانه رو به زمین میگذارم و کلید رو توی در می چرخونم و فکر میکنم، که کاش دونه های دلم پیدا بود تا دونه های اشک برای نادیده شدنشون رنگ بی رنگی به زندگی نمیزد.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:3  توسط فرزاد درویشی  | 

چتر

نمی دونم بگم باریدن بارونو وسط تابستون دوست دارم یا گرمای مستقیم خورشید، وسط زمستون!
پرسید: تا حالا توی آفتاب چتر بالای سرت گرفتی؟!
گفتم: بعضی وقت ها.
پرسید: تا حالا شده زیر بارون چتر رو ببندی و از باریدن لذت ببری؟!
گفتم: بعضی وقت ها.
پرسید: فکر میکنی چتر رو برای چی ساختن؟!
گفتم: برای استفاده.
پرسید: برای تابستون یا زمستون؟!
گفتم: اشتباهت همینجاست.
پرسید: چه اشتباهی؟!
گفتم: یادت باشه چتر رو برای راحتی و استفاده ما ساختن نه برای فصلها...




درود دوست من، لحظه هاتون چه آفتابی و چه تر از نم بارون، شاد باد!
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:35  توسط فرزاد درویشی  |