تبليغاتX
محبت گم شده
داستان و شعر
سلام...امشب قصد داشتم که واسه همه دوستان داستان گنجشکک زیبای خودم رابیان کنم..ولی امشب دلم گرفته خیلی هم گرفته.واسه همین قصد دارم از شادی وغم داستان بگم..امیدوارم که همیشه شاد باشید.دوست شما فلاتو..{وخدا فرمود}.....

در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است

او به من گفت : غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را

درجعبه طلایی جمع کن و من نیز چنین کردم و

غمهایم را درجعبه سیاه ریختم و شادیهایم رادر جعبه طلایی.

با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگینتر میشد

اما از وزن جعبه سیاه کاسته میشود.در جعبه سیاه را باز کردم و

با تعجب دیدم که ته ان سوراخ است .جعبه را به خدا نشان دادم و

گفتم پس غمهایم کجا هستند .

خداوند لبخندی زد و گفت : غمهای تو اینجا هستند نزد من.

از خدا پرسیدم خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی؟

و خدا فرمو د: فرزندم جعبه طلایی مال آنست که

قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه برای آنکه تا غمهایت را رها کنی...فلاتو
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:8  توسط فرزاد درویشی  |