تبليغاتX
محبت گم شده
داستان و شعر





من همین جا بگم: هرگونه کپی برداری ،الگو بردای، خیاطی ،گلدوزی،ماکرومه بافی، از وبلاگ من باذکر منبع ،تانکر، فلاش بانک،ممنوع بوده . وحرام است . و طبق قانون کپی لفت، به خاطیان این امر اشهد مجازات رو میکنیم. (الاهی برن جهنم، در ضمن شیر هم ندارم وگرنه حرومشون میکردم)

البته من توی وبلاگ یه سیتسم توپ گذاشتم (همین دیروز از عمو بیلی گرفتمش) که دیگه هیچ کس نمی تونه بیاد توی وبلاگ من راست کنه آخ ببخشید ، کلیک راست کنه.



شوخی کردم تو وبلاگ من هرکاری میخواین بکنید فقط ما رو...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:58  توسط فرزاد درویشی  | 


بیوگرافی:فلاتو
چل ودو ساله اين سروامونده را به روي تنه ام يدك مي كشم.اولین جیغ بنفشم را توی آبادان زدم (بهمن1343) وتوی شهرآبادان ( استان خوزستان) شیر خوردم (البته نه از نوع پاستوریزه اش) ، گاگله کردم و بعد به مدرسه و دبیرستان رفتم. از نوجوانی سرم بوی بیت و مصراع می داد (به جای قورمه سبزی). یک چیزایی مثلاً به عنوان شعر می گفتم و مجلۀ دختران و پسران اون موقع هم اونا را میچاپید. یه سالی هم که رفته بودم مشهد مشدي بشم سر از مدرسه فردوسي در آوردم(1353) و شروع كردم به جُستن دانش حالا نجور کی بجور. توی دورۀ دانشجویی ضمن اینکه سرم بوی قورمه سبزی می داد کمی تا قسمتی هم بوی شعر و شاعری از اون به مشام می رسید ولی هنوز نرسیده و کال بود. یک چیزایی هم اون وقتا گفتم که خیلی زیاد نیست و خلاصه می شد در سر به سر استاد یا رفقا گذاشتن و یا برای یادگیری بهتر دروس سخت شعر گفتن. عجيب بود كه در دوران سربازي و يا همان اجباري خودمان(1364) در گيرودار حمله بيت المقدس و رمضان صداي توپ و تانك ها نتوانست مغز مرا تكان داده و جوي باريك طبع شعرم را حتي تبديل به نهري كند اما زلزله شش و چند ريشتري بم اين وظيفه مهم را انجام داد . البته مقصر تانك و توپها نبودند چون آن موقع حال و هواي مغز ما چيز ديگري بود. همان طور که گفتم اون چیزی که باعث شد مُخم تکون بخوره ومیزان شعر خون من را بالا ببره تکون خوردن بم بود (1382) . باور کنید مُخم مثل بم لرزید و هی ازش شعر تراوش کرد. البته شاید اثر این زمین لرزه در به کار انداختن موتور مغزم بی ارتباط با رشتۀ تحصیلی ام که هنر است نبوده !! خدا می دونه .این تراوشات ادیبانه هنوز ادامه داره و تا حالا اگه چشم نخورم!! حدود6500بیت( اشعار طنز و جد) از آن تراویده که خوب و بدش رو نمی دونم و ما درهم می فروشیم و جدا کردنی نیست.ازبس دوستان اصرار وما انکار کردیم که گزیدۀ اشعارم را بچاپم بالاخره همین چند ماه پیش اونوچاپیدم ونامش را گذاشتم (دنیای فلاتو) که حتماً عزیزان بخرند و بخوانند که از نان شب واجب تره. این بندۀ طنّازعضو انجمن طنز اهواز و حوزۀ هنری ابادان هم هستم و در حال حاضرعلاوه بر سرودن اشعار جد (غیر طنز) کار طنزهم انجام می دهم که بعضی از مطبوعات از جمله :
1- خبر جنوب (اهواز)
2- اطلاعات هفتگی(تهران)
3-روزنامه چی نتورا ایتالیا
3-عصر مردم(شیراز)
4- ندای هرمزگان(بندرعباس)
4- مرجان جنوب(بندرعباس)
هم آن ها را می چاپند. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ....... باتشکر:فرزاد فلاتو
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:55  توسط فرزاد درویشی  | 

حوا تجربه ی تلخی بود

چه کسی تصور می کرد

آدم سیبی را بردارد

سرنوشت جهانی برآشوبد

من همیشه به نیمه دلخور سیبی می اندیشم

که گاز زده از دست آدم افتاد و جاذبه را تمسخر کرد

حالا رشته ی گندم زاران گیسوان تو و

نیمه ی دلخور این سیب

عینکم را برمی دارم

زمین همیشه بر یک پاشنه نمی رقصد

خدا برای آدم کلمه

و من برای تو شعری آفریدم

که سیب های جهان را وسوسه می کند

حوا تجربه ی خوبی بود

که آدم غنوده در چشمانش

تلخی های جهان را تاب می آورد

عشق

زبان مادری است

آز انگیز و تجربه ناپذیر

که تجربه ی حوا را نامکرر می کند

و زمین نیمه ی دلخور سیبی

که همیشه بر یک پاشنه نمی چرخد

عینکم را برمی دارم

حالا رشته ی گندم زاران گیسوان تو و

..!نیمه ی دلخور این سیب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:52  توسط فرزاد درویشی  |