شناسنامه ای دارم با اسمی ، شماره ای دو رقمی و تاریخی رو به کهنگی در صفحه اول و یک مشت نوشته و مهر که در طول زمان به صفحات بعدی آن اضافه شده اند و معرف بخشی از اشتباهات من در زندگی اند. در صفحه آخر هنوز چیزی نوشته نشده است
.
در سرزمین آباء و اجدادی به دنیا آمدم و بزرگ شدم، در شهری که از آسمان و زمینش آتش بلند می شد، شهر رودخانه، بلم، ماهی، شهر نخل، اوکالیپتوس، مورد، شقایق، دل شکسته از خاطره جنگ و آوارگی. همیشه میان عشق به آب و خاکی که ریشه در آن دارم و عشق به آب و خاکی که مرا پرورده است معلق بوده ام بی آنکه یکی را وانهاده باشم.
.
پدرم عاشق علم بود و مادرم شاعر پدرم، هر دو عاشق همدیگر و خانواده و عاشق طبیعت. 5-6 ساله بودم که با جادوی حروف و اعداد، کمی خواندن و نوشتن و جمع و تفریق ساده، آشنا شدم. پدر روزنامه به دستم می داد تا برایش بخوانم و چه مشقتی می کشیدم برای خواندن کلماتی که هیچ آشنایی و درکی از آن ها نداشتم! مادرم شیفته خانواده وزندگی بود،وپدر ومادرم یاد دادند که چطور شروع کنم. راستش کتاب خوان خیلی خوبی شدم ولی شاعر و نویسنده ابداً چون (حتی تا همین امروز) کمتر چیزی در این دنیا وجود داشت که از کنارش بی تفاوت بگذرم و کمتر چیزی بود که بتواند روح ناآرامم را طوری تسخیر کند که تمام وقتم را به آن اختصاص بدهم، پس ملغمه ای شدم از همه چیز و هیچ چیز، پسری که تا زمانی که بزرگ و بزرگ تر بشود بطور مستقیم تجربه ای کوچک یا متوسط در بسیاری چیزها داشت، در شعر، داستان نویسی، موسیقی، نقاشی، ترجمه، سیاست، فلسفه، نجوم، روانشناسی، علوم طبیعی و فراطبیعی و ارتباط با عالم ارواح، پرورش گل و گیاه و ...عشق. بگذریم که در بیشتر آن سال ها بن مایه اصلی علائقم انسان، آرمان ها، آرزوها، ناکامی ها و ناملایماتش بوده و هر اثر خوبی اعم از داستان، شعر، فیلم و عکس که بر این پایه ساخته شده بود.
.
مثل بیشتر آدم ها من هم تصویری از «خود» آرمانی ام در ذهن داشتم ولی رسیدن به بخش عمده آن مستلزم اعتماد بنفس و جسارتی بالا بود که بنا به دلایل مختلف هرگز در من رشد نکرد، و (به جز خیانت چنداز دوستانم) این بزرگترین دردی است که همیشه همراهم بوده است. شاید بخاطر همین باشد که همیشه انسان های هدفمند جسور مورد توجهم بوده اند، ولی مدتهاست است که از هیچ کس در ذهنم کوچکترین «بتی» نساخته ام چون فکر می کنم این بدترین ضربه به بهترین آرمان ها است، نقطه ضعفی است که راه نقد را می بندد و زمینه تخریب آدم ها را فراهم می کند. الگوسازی مساله ی دیگری است که ارتباطی با «بت سازی» و «خدای انگاری» ندارد.
.
دقیقا نمی دانم کی و چطور شروع شد، حتما دلیلی داشته که الان به یاد نمی آورم ولی به تدریج یاد گرفته ام که شتابزده تصمیم نگیرم و قضاوت نکنم. در واقع اغلب در دادگاه درونم محکوم اصلی خودم بوده ام و دیگران تبرئه شده اند، ولی این باعث نشده که خیلی ها را بدون هیچ دریغی به مرور از کل زندگی ام یا تنها از قلبم خط بزنم، آنهایی که هر روز به رنگی در می آمدند، آنهایی که زندگی دیگران را با کلیشه هایشان می سنجیدند و یا با تعصب و پیش داوری و خودبینی و تفرعن دنیا را برای دیگران تنگ کرده بودند، آنهایی که سرگرمی شان لودگی و تمسخر دیگران بود، آن هایی که مادیات چنان چشم هایشان را کور کرده بود که حرمت انسان ها را نادیده می گرفتند، و آن هایی را که مفهوم عشق و دوستی را نفهمیدند یا فهمیدند و به رو نیاوردند
.
با این همه بیشتر هموطنانم را با حسی خاص دوست دارم، حسی که به سادگی به بیان درنمی آید و فقط می دانم که مدت ها است با اندوهی عمیق درآمیخته است.
از این گذشته اغلب آدم های عادی دنیا خوبند، دوستشان دارم، و برایم زیاد فرقی نمی کند اروپایی باشند یا آسیایی یا سیاه. وقتی بهتر نگاه می کنم می بینم علیرغم این همه تفاوت فرهنگی و اجتماعی باز هم به نوعی همه شبیه به هم هستیم، و در نهایت خودمان هستیم (از یک اجتماع کوچک گرفته تا سطح جهانی) که می توانیم همدیگر را درک کنیم، البته اگر بخواهیم. مسائل و مناقشات تاریخی سطح کلان هم چیزی را در من تغییر نمی دهد، چون معتقدم هر کس را باید بر مبنای عملکرد خودش مورد قضاوت قرار داد. اگر کسی با من بخاطر عملکرد دولت های صفوی و قاجاردشمنی کند (باور کنید از این موارد دیده ام) کوته فکری خودش را نشان داده، مگر اینکه من متعصبانه معتقد باشم آن دولت ها هر کاری کردند خوب کردند!
از طرف دیگر از آدم هایی هم که به جز خودشان و چند آدم اطرافشان هیچ منبع هویتی برای خود نمی شناسند خوشم نمی آید. آزادگی و یا جهانی بودن با این تعریف فرق دارد. در این مورد صحبت بیشتری دارم که برای بعد می گذارم
.
با سپاس بی پایان فلاتو
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 3:42  توسط فرزاد درویشی
|