دیوانه
برایش فرقی ندارد
که ساعت هشت صبح باشد یا هشت و بیست دقیقه ی بعد از ظهر
دیوانه
برایش فرقی ندارد
که شربت انار بخورد یا از سوراخهای آسمان باران بمکد
دیوانه
آزاد است
که گلهای شیپوری را یونجه بنامد و شبدر را گل گاو زبان
دیوانه
همیشه
روزنامه را تراکتور بزرگی می بیند
که نخلستانهای بصره را درو می کند
دیوانه
هیچ وقت نفهمید
که از قندهار تا سائوپائولو چند ساعت راه است
دیوانه ء سر کوچه ء ما
هر وقت مرضیه را می بیند از او می پرسد:
می بخشید آقا ساعت چند است؟
همه ء مردم قوری را با چای می شناسند
دیوانه سر ِ ساعت هشت و بیست دقیقه ء بعد از ظهر
روی نقشه ء جغرافیایی پاره ای صبحانه می خورد:
نان و کره و آدیس آبابا
دیوانه با قلم مو
روی یک پارچه ء سفید خمیازه می کشد
مرضیه می گوید:
او قادر است تمام لک لک ها را داخل قوری زندانی کند
و بعد ...
به گمانم تو در حقیقت وجود خارجی نداری. شبی که من مست بودم و تو رهوار از سینه ام بیرون جهیدی و چیزی شبیه گوشت و استخوان پیچیدی دور آن فراری ِ از سینه جهیده تا گولم زنی و من سالهاست گولم و تو یک برنده ای که تمام قلقهای قلب مرا می داند و لازم نیست سه تیر اول را برای نشانه گیری حرام کند. مرا نشانه بگیر و روی دایره ای میان دو سینه ی نابرجسته ی مردانه ام شلیک کن. دلم برایت مثل یک خر ِ دَم ِ بخت است و هی شلیک می کند و پایش را به بهانه ی جفتک مثلاً هی می کوبد به این دنده های نابخرد و سخت آزموده.
همین دیروز بود که دلم برایت تنگ شد و رفتم گوشه ی اتاق و ساز را برداشتم و فشردم روی سینه ام که مثلا عارف شوم . دیدم صدای قابلمه می دهد از بس که چند روزیست سراغی نگرفته ام از بخت ِ بیچاره اش و سیمهایش بوی چربی آشپزخانه گرفته اند ایضاً. سیمهایش را با الکل و پنبه شستم و زیر لب گفتم: بعید نیست که تا بوی الکل به مشامش برسد مست شود و تشتم فتاد از بامتان سر دهد برایم. احمقانه بود که نمی دانستم این سیمهای زیادی فلز، سازگاری چندانی با بوی الکل و مستی ندارند و این بوی تو است و نام مدام تو که باید. دروغ چرا، شصت هزار ریال پول رایج مملکت سلفیدم و تمام سیمهایش را که عوض کردم، تازه صدای تو می دهد این ناقلا هم.
دیزی قارچ را تجربه کن دوست من!
من مثل یک دمل سر از خاک در آوردم و گفتم:آدمی مثل پیاز می ماند. لایه های زیادی تا هسته های لذیذ، کنار یک دیزی عصرانه که هیچ گوسفندی خم به ابرو نمی آورد و زیر درختان عصرانه روی چمنهای زیادی بلند، به حماقت آقای چوپان می خندند و خوشحال هم.
شخصیت واقعی آدمها لای تجربه های لایه لایه ی گذر عمر بی واهمه بی ترس به دنبال نقابی ست که گاه یک قلندر سبیل کلفت می خواهد و یک مشت بر سر، روی میز یک قهوه خانه ی نیمه تاریک کنار دیزی شبانه که هسته و لایه و پوست را یکجا بشکافد و این نه منم نه من منمت را به گارسون هدیه کند و مابقی نظاره گر و گاه خندان.
من به شما اعتماد دارم رفیق! به طعم تندی که لای لایه های شما به انتظار من است. به پوسته ی خوشرنگی که کارشناسان مد لباس میلان هم از شما الهام می گیرند. یک دامن کوتاه پوست پیازی با کفشهای سفید و آبکی و راههایی که این سالها، تو را به یک میهمانی می خواند. به ساده های سفید و به پیچیدگیهای رنگی. چه رنگی؟
خب! سوال روز اینست که در حقیقت شما چه رنگی هستید؟ گل بهی مایل به صورتی یا قرمز مایل به بنفش؟
مردان به زنان آمیخته با وسوسه ی عشق
زنان مطلقه از مردان با سودای فلسفه
کودکان زیادی مسافر با زهدان خیس
کودکان زیادی مادر به حرمت مهر
وقتی
که طوفان آرام می گیرد و دریا از زاویه ی یک موج ِ به گل نشسته به ساحل
نگاه می کند، همه چیز شبیه یک سطح صاف می ماند به همان اندازه فریبنده و
به همان میزان واقعی. مرا به من برسان . صبح است. من دارم کم کم به همان
میزان واقعی می شوم که نباید. به همان میزان رهیده از طوفان. که نه دریا
نه باد. و نه زلف. بعد از حساب کتاب ِ هر مشتری دیزی خورده یک افغانی ِ با
چندرغاز حقوق ماهانه پوست های پیاز را با دستمالی چرب به یک سطل آشغال
دستی می ریزد و خلاص. دیزی قارچ را تجربه کن دوست من و پیاز را با لایه
های نزدیکتر. ممنون.