+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:59  توسط فرزاد درویشی
|
زليخا
مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلندای
فصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قص0 بوی زليخا ميدهد.
کجاست زنی که جون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين
چنين زيبا شود؟
قصه
ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه
پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف
است.
زليخا
گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه
ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی .
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی
دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون
برو تا يوسف بماند وراستی.
زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت:زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست
و هر روز هزارها پيراهن پاره می شود از پشت . اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.
و قصه را و يوسف را، زيبايی همه اين بود
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:57  توسط فرزاد درویشی
|
چيزي که توي مملکت اصيل و بافرهنگ ما زياده، چيزي نيست جزعشق وعاشقي.
هرکسي با يه نگاه، يا صدا عاشق ميشه و يا بالعکس متنفر ميشه !!
اصولا گيرندههاي رمانتيک قلب ما ايرونيا خيلي آنتن دهيش قويه و اتومات و فوري جواب ميده.
اون چيزي که اين روزا ما اسمشو گذاشتيم عشق چيزي جز يه ويروس نيست.
ويروسي که از طريق چشم ها، آهنگ صدا، نوشته ها و تصاوير، اصطکاک و... منتقل ميشه و فوقالعاده خطرناکه.... وقتي اين ويروس خوشگله وارد تن آدم ميشه يه سري اتفاقاتي به شرح زير صورت ميگيره:
1- بالا رفتن دماي بدن (يه چيزي تو مايههاي تب)
2- افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان.
3- کم اشتهايي و يا بالعکس.
4- بي تفاوتي نسبت به همه چيز غيرازعامل انتقال دهنده ويروس !!
5- بيخوابي و آبريزش از چشم و گاهي بيني و بعضي موارد از دهان !!
6- سردرد، گلو درد، دل درد، درد مواضع ماهيچهاي گردن و ستون فقرات و کمر و اجزاي وابسته.
7- فلج موضعي مغز و عدم قدرت تصميمگيري عقلاني.
8- تمايل شديد به شمارهگيري تلفني !!
9- تزلزل شخصيتي و افت قدرت اعتماد به نفس و تمايل به مرگ.
10- تمايل به خنديدن يا گريه شديد.
11- افزايش شديد ميل خودکشي.
12- ضعف شديد و کلي دستگاه عمومي بدن.
13- تمايل شديد به خواندن شعر، شنيدن ترانه و دراز کشيدن روي تخت.
14- فوران آههاي متمادي از ته دل !!
15- گيجي، منگي، قاط زدن و ميل زياد به پياده روي.
16- اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين، کافئين، وازلين، استالين و ...ـئين !!
17- فعاليت فوقالعاده سلولهاي تصويرسازي و تخيل مغز !!
18- قاطي کردن شب و روز و ماه و سال و پارکينسون موضعي مخ.
19- نياز شديد به محبت و آب يخ و چاي و آب قند شور داده شده !!
20- توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد صورتي !!
21- تمايل بياندازه به تکيه کردن به يک شخص يا پشتي محکم.
22- خواب روزانه و تغييرهويت شخصي از آدم به جغد و گاهي شغال !!
23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم، قانقاريا، کمحرفيسم، ورميسم چشمي، کوتاهي قد و وبا !!
24- افسردگي و ... مرگ.
همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام پهرام حاليش نيست. بيرحم و نامرده و توي تن هرکي بيفته فيتيله پيچش ميکنه.
اين ويروس هيچ جوري هم درمون نميشه مگه اينکه يه جوراي خاصي دوباره به تن کسي که اين ويروس رو منتقل كرده، برگردانده بشه !!
القصه... بد درديه اين عشق. شاعر ميگه:
زدست ديده و دل هر دو فرياد / که اين عشق است که ما را داده بر باد
و يا : عشق من منو صدا کن / اين ويروسو از تنم جدا کن !!
و اما در اين بيماري هيچوقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلکه اون گيرنده است که يه جورايي خودشو ميندازه توي بيماري عشق.
اي نازترين سپيده صبح، در اين شب تار همسفرم باش
ما را نسزد بي تو، تو اي جان و دلم همنفسم باش
***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:56  توسط فرزاد درویشی
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:54  توسط فرزاد درویشی
|
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه
دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که
بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي
خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که
اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا
مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود .
همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟
سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به
اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون
صغرا خانم خودمون ) .
خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود.
القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود
، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم
.....
مامانش : بعله پسر دلبندم ....
شاهزاده : من زن مي خوام .....
مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟.........
شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....
مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ .......
شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ......
مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .
خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر
با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت :
کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم
که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش.
شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟
مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟
روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري
هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه
ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه
کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه
شبيه چي شده بود ) .
صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار
شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته
ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي
روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت :
سلام.......
فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ......
سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......
فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن .....
سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ......
فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........
سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ......
فرشته : خداحافظ ....
سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين
نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک
موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم
سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟
فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ،
پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم
رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ،
فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ،
سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم .
فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!
سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ ....
فرشته : بعله مي خوره .....
سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند
و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره
آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي.
فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟.......
سيندرلا : نه ندارم ........
فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟.....
سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.
فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد .
سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي
سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....
فرشته : چرا نميري؟........
سيندرلا : آبروم مي ره.......
فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم .......
سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه .
خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه.
وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت
آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد .
زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت
رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک
زده بود )
خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد .
سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت :
شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟.......
شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........
سيندرلا : 37
شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه.
خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي
ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ
خري هم ربط نداره .
همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد
و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش
آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد)
سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم
، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:52  توسط فرزاد درویشی
|