تبليغاتX
محبت گم شده
داستان و شعر

 

آهو خيلی خوشگل بود ...

يک روز پری مهربون سراغش اومد و گفت: آهو جون، دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟!

آهو گفت : يه مرد "خونسرد و خشن و زحمتکش"

پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد ...!

 

شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند :

حاکم پرسيد : علت طلاق؟

آهو گفت: توافق اخلاقی نداريم ، اين خيلی خره !!!

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: شوخی سرش نميشه ، تا براش عشوه ميام جفتک ميندازه!

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: آبروم پيش همه رفته ، همه ميگن شوهرت حماله!

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: مشکل مسکن دارم ، خونه ام عين طويله است!

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده ، هر چی ازش میـپرسم مثل خر بهم نگاه ميکنه !!!

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: تا بهش يه چيزی میگم صداش رو واسم بلند میکنه و عرعر ميکنه !

حاکم پرسيد : ديگه چی؟

آهو گفت: از من خوشش نمياد، همه اش بهم ميگه : لاغر مردنی ، تو مثل مانکن ها ميمونی !!!

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه ؟!

الاغ گفت: آره، حق با اونه و راست میگه !

حاکم گفت: چرا اين کارها رو ميکنی ؟!

الاغ گفت: واسه اينکه من خرم !!!

حاکم فکری کرد و گفت: خب خره ديگه چیکارش ميشه کرد ...؟!


 

نتيجه گيری اخلاقی : در انتخاب همسر دقت کنيد !

نتيجه گيری عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق ميشويد عشق چشم هايتان را کور نکند !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:9  توسط فرزاد درویشی  | 

http://herat-d1.persiangig.com/audio/Download/4vreo0m.jpg


بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.

 

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟


دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟


خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد.

 

خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.

 

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای.

 

اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان انسان بودن   را داشته باشم، كه  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم.

 

ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:46  توسط فرزاد درویشی  | 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

 که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

 

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...


دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

 

بی پرده بگویمت :

چیزی نمانده است، من چهل پنج ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

 

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است،

TinyPic image
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:57  توسط فرزاد درویشی  | 

تو نـیستــی

مدتهاست که نـیستــی

شاید از اول هم نـبوده ای !

اما من هنوز برایت می نویسم

و هنوز هم برای هر دویمان شراب می ریزم !

دیگر چه فرقی می کند

که تو باشی یا نباشی

                          TinyPic image

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:40  توسط فرزاد درویشی  | 

 

تــنهـا بــودم

تــــو آمـدی

تــنهـا مـــانــدم !

 

تــــو رفـتــی

تـــنــهــاتـــر شــــــــدم ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:37  توسط فرزاد درویشی  |