دیزی قارچ را تجربه کن دوست من!
من مثل یک دمل سر از خاک در آوردم و گفتم:آدمی مثل پیاز می ماند. لایه های زیادی تا هسته های لذیذ، کنار یک دیزی عصرانه که هیچ گوسفندی خم به ابرو نمی آورد و زیر درختان عصرانه روی چمنهای زیادی بلند، به حماقت آقای چوپان می خندند و خوشحال هم.
شخصیت واقعی آدمها لای تجربه های لایه لایه ی گذر عمر بی واهمه بی ترس به دنبال نقابی ست که گاه یک قلندر سبیل کلفت می خواهد و یک مشت بر سر، روی میز یک قهوه خانه ی نیمه تاریک کنار دیزی شبانه که هسته و لایه و پوست را یکجا بشکافد و این نه منم نه من منمت را به گارسون هدیه کند و مابقی نظاره گر و گاه خندان.
من به شما اعتماد دارم رفیق! به طعم تندی که لای لایه های شما به انتظار من است. به پوسته ی خوشرنگی که کارشناسان مد لباس میلان هم از شما الهام می گیرند. یک دامن کوتاه پوست پیازی با کفشهای سفید و آبکی و راههایی که این سالها، تو را به یک میهمانی می خواند. به ساده های سفید و به پیچیدگیهای رنگی. چه رنگی؟
خب! سوال روز اینست که در حقیقت شما چه رنگی هستید؟ گل بهی مایل به صورتی یا قرمز مایل به بنفش؟
مردان به زنان آمیخته با وسوسه ی عشق
زنان مطلقه از مردان با سودای فلسفه
کودکان زیادی مسافر با زهدان خیس
کودکان زیادی مادر به حرمت مهر
وقتی
که طوفان آرام می گیرد و دریا از زاویه ی یک موج ِ به گل نشسته به ساحل
نگاه می کند، همه چیز شبیه یک سطح صاف می ماند به همان اندازه فریبنده و
به همان میزان واقعی. مرا به من برسان . صبح است. من دارم کم کم به همان
میزان واقعی می شوم که نباید. به همان میزان رهیده از طوفان. که نه دریا
نه باد. و نه زلف. بعد از حساب کتاب ِ هر مشتری دیزی خورده یک افغانی ِ با
چندرغاز حقوق ماهانه پوست های پیاز را با دستمالی چرب به یک سطل آشغال
دستی می ریزد و خلاص. دیزی قارچ را تجربه کن دوست من و پیاز را با لایه
های نزدیکتر. ممنون.