محبت گم شده

داستان و شعر

ما دو تا ماهی بودیم

ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکای شور
از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ

خندمون موجا رو تا ابرا میبرد
وقتی غمگین بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد
عاشقی تو دریا تنها نمیشد

خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور

همیشه تک میزدیم
به حبابای درشت
تا که مرغ ماهیخوار
اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفتای دیگه س
روز مرگ زشت عشقای دیگه س
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پائین منتظره

نمیخوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 1:30  توسط فرزاد درویشی  |