اهل ابادانم

متول25/11/... در شهر ابادان و در بیمارستان میرزا کوچک خان هستم .
از همون بچگی کنجکاو بودم و میل زیادی به شناخت ناشناخته ها داشتم .
یه خواهر کوچیک تر از خودم دارم که مثل دو تا خط موازی می مونیم که هیچ وقت به هم نمی رسن .اون توی یه دنیای دیگه و منم تو عالم دیگه ای زندگی می کنم .
تو زندگیم به دو تا چیز خیلی علاقه دارم :
1) دنیای هنر ....... همه چی
2) شکلات و کاکائو که به قول خانوادم حیات من به کاکائو بستگی داره و اگه روزی اونو از من بگیرن من میمیرم.
از دل شکستن و دروغ به شدت متنفرم و از افرادی که این دو کارو انجام میدن به شدت بی زارم. عاشق شعر و شاعری هستم و گاهی اوقات هم شعر میگم.
دوستدار سهراب سپهری و حافظ هستم و قبل از هر کاری حتما دعا میکنم
تو خواننده ها از همه بیشتر به سیاوش قمیشی و گوگوش علاقه دارم.
فکر می کنم که نزدیک به 2 ماهه که به ساحل امن زندگیم نزدیک شدم و دارم به آسایش می رسم .
از بی هدفی تو زندگی نفرت دارم و برای همه کارم سعی می کنم که برنامه ریزی دقیقی داشته باشم.
راستی یادم رفت که بگم از مردهای زن ذلیل به شدت متنفرم.
فکر کنم که دیگه هر چیزی که لازم بود گفتم و درآخر هم از همه ی دوستای گلم که منو تنها نمی زارن ممنونم....فرزاد

"دیوونگی "خیانت " "دروغ" "عشق"

یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود آدم و حوا هنوز به این دنیا قدم نذاشته بودند که یه روز خدا همه خصوصیتها ی آدمها رو تو یه اتاق جداگونه جمع کرد . یه روز که این ادا و اطوارهای آدمی حوصلشون سر رفته بود تصمیم گرفتند قایم باشک بازی کنن "دیوونگی " که یکی ازاونها بود فریاد زد: من من چشم میذارم من میخوام بشمرم . بالاخره "دیوونگی " چشمم گذاشت و پشت درختی قایم شد و شروع به شمردن کرذ : یک ,دو, سه .. همونطور که دیوونگی میشمرد بقیه هم قایم میشدن . "خیانت " پشت کپه زباله ها مخفی شد. "دروغ" گفت که پشت یه سنگ قایم میشه اما رفت ته دریاچه . دیوونگی به شمردن ادامه داد : هفتادو نه هشتاد هشتاد ویک ... تفریبا همه قایم شده بودند به جز "عشق" ... از اونجایی که "عشق" کودک بود و کم هوش نتونست تصمیم بگیره کجا قایم بشه و البته تعجبی هم نداشت . همه میدونیم که قایم کردن "عشق" چقدر سخته ... دیوونگی ادامه داد : نود وپنج ,نودو شش, نودو هفت ... وقتی که دیونگی به صد رسید عشق پشت بوته گل سرخ قایم شد .دیوونگی دور خودش می چرخید و فریاد میزد :"من اومدم من اومدم ! " وقتی که دیوونگی شروع به گشتن کرد "تنبلی " اولین کسی بود که پیدا شد . چون تنبلی اونقدر تنبل بود که نتونه درست و حسابی قایم بشه . دیوونگی دیوونه وار میچرخید تا اینکه دروغ رو ته دریاچه پیدا کرد یکی یکی همه گیر افتادند به جز " عشق " .
"حسادت" توی گوش دیونگی" پچ پچ کرد : فقط موند ه " عشق" رو گیر بندازی که اون هم پشت بوته گل سرخه .همین که دیوونگی پرید روی گل سرخ صدای گریه شنید . خارهای گل سرخ چشمهای " عشق" را کور کرده بود خدا عصبانی شد و به دیوونگی لعنت فرستا د و گفت از اونجایی که عشق کوره باید همیشه مراقبش با شید .از او ن روز بود که که چشمهای "عشق" کور شد .
شاید به خاطر همینه که وقتی آدم عاشق میشه به سرش میزنه و.....................

آفريننده ي دانا و خداوند توان

دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.
آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.
خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را

حق نام دیگر من بود.

حق نام دیگر من بود...
پیش از ان که پا بر زمین بگذارد ـ خداوند تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود : " ای انسان زندگی کن و بدان که در ازمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می اید" ـ انسان نفهمید که خدا چه می گوید پس از خدا خواست تا گره ی ندانستنش را قدری باز کند ـ خداوند گفت :"این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست ... زمین من اکنده از حق و باطل است ... اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به در کش تا حق را اشکار کنی ... اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد امد "ـ انسان گفت :" من جز روشن گری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد امد

انسان به زمین امد ـ اما هر گاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسان شد که خورشید از دستش افتاد ... حق تلخ بود ... حق دشوار بود و ناگوار... حق سخت و سنگین بود ... انسان حق را تاب نیاورد ... پس هر بار که با حقی رو به رو می شد ان را می پوشاند .. تا زیستنش را اسان کند .

فرشته ها می گریستند و می گفتند:" حق را نپوشان ...حق را نپوشان ... این کفر است ... اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید ـ انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابر هایه کفر پوشاند .

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت ـ و خدا خواهد گفت :" قسم به زمان که زیان کردی ... زیرا که حق نام دیگر من بود

نام من شقايق شد

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد.............
ا..................................................... این داستان را زمانی نوشتم که سالگرد تولدم است در تنها عی ... تقد یم به تمام عاشقها ...... فرزاد

ليلي يك ماجراست

ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من.


ماجرايي كه بايد بسازيش .


شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند


و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .



مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .


خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به

دست خويشتن .


شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .


خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .


شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .


خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و

بخشيدن

شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر




ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد
طول مي كشد

ليلي گريه کرد

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است
.
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم





ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي
، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري




ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ

مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين

قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ،

ليلي گفت : منخدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .


خدا گفت:

اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود

من آن خاموش خاموشم

یک لحظه دلم برای وسعت بی قراریهایت تنگ شد ، یک لحظه دیدگانِ به انتظار نشسته ام !برای معصومیت نگاهت به روشنی صبحِ امید پناه برد با یاد تو حتی برای یک لحظه دلم قصرهای پرغصه اش را .در پشت دیوارهای سنگی اسرار پنهان نمود با یاد تو پرنده ی زخمی دلم در گوشه ای از .خانه ی ویرانه ی خویش عاشقانه نام تو را بر زبان آورد ...با یاد تو آرامشی غریب را تک تک سلول ها یم تجربه کردند !یادت مرا آرام کرد، دوباره جان گرفتم و در آسمان پهناور عشق پرواز کردم ...!یک لحظه یادت مرا از خودم جدا کرد ...فقط برای یک لحظه ولی بی تو !!باز هم همان دلتنگ همیشگی .ای کاش آرزوهای بزرگ تو

در دستان کوچک من بود

تا به تمامی آنرا به تو میبخشیدم

به دستانت نگاه کن ...

آرزوهای کوچک من در دستان بزرگ و پر سخاوت توست

چه هراسان می گریزی !
و این شاعر را تقد یم به تو میکنم ......... کسی که همیشه به یاده تو است ... فرزاد
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خام عشقت چون مرا اینگونه میخواهی


من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگ

به که بخشیدی؟

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دان

ما دو تا ماهی بودیم

ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکای شور
از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ

خندمون موجا رو تا ابرا میبرد
وقتی غمگین بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد
عاشقی تو دریا تنها نمیشد

خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور

همیشه تک میزدیم
به حبابای درشت
تا که مرغ ماهیخوار
اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایش افتاده رو آب

بعد ما نوبت جفتای دیگه س
روز مرگ زشت عشقای دیگه س
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پائین منتظره

نمیخوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باش

پشت پرچین آرزو دیروز

پشت پرچین آرزو دیروز

قلب غمگین من چه خالی بود

روزگار دوباره دل بستن

همچو یک واژه ء خیالی بود

بی خبر زانکه عاشقی ناگاه

خود ره قلب من کند پیدا

آرزو در کنار حسرت وعشق

می ستاند ز سینه قلب مرا

می برم دل کنون به خلوت شعر

بار دیگر به آبی رویا

در طپشهای عاشق قلبم

می سرایم دوباره نام ترا

زین پس وتا ابد به واژه ء عشق

نام تو جاودانه میگردد

هر غزل هر ترانه هر شعرم

بهر تو عاشقانه میگردد

رنگ چشمان تو نخواهد رفت

هرگز از ذهن قلب من بیرون

در هراسم که بینم این دل را

بی تو قلبی شکسته ومحزون

دل مرا میبرد بگوشه ء غم

کُنج حسرت بگوشهء رویا

می سراید به غصه ها, بدریغ

دم بدم شعر عاشقی مرا

نیمه ء روح من تو بودی تو

او که هر لحظه آرزو کردم

تا بیابم ترا به کنج دلم

هر کجا بوده جستجو کردم

درنگاهت اگرچه نقش من است

عمق قلبت بگو که جا دارم

گو مرا عاشقانه میخواهی

گو تو هستی یگانه پندارم

با من از عاشقی بخوان هردم

گر که حتی سرود تکراریست

جوشش شعر من ز چشمه ء عشق

همره نام تو ز دل جاریست

بعد از این دل نگیرد آرامی

گر بماند به کُنج تنهائی

ای خدا عشق او بمن دادی

گو کنون هم تو همره مائی

بر نگیرم دگر ز سجده ء عشق

چون ترا از خدا طلب کردم

ای خدائی که خود همه عشقی

دلشکسته بجا تو مگذارم

بر دل عاشقم دمی بنگر

بر لبم مانده آه و صد ایکاش

آرزو را به قلب من مشکن

بار دیگر پناه این دل باش

بی تو هم ای گرفته از من دل

زندگانی گذر نخواهد داشت

عاشقی دانه ء محبت را

همره نام تو به قلبم کاشت

من کنون عاشقانه غمگینم

گرچه لبزیز آرزو اما

دل ترا میزند صدا هر دم

منو تو کی شود به روزی ما

آرزو ! همرهم بمان تا دهر

دل به امید من بسوزاند

گر ببیند چنین مرا عاشق

دانه ء عشق من برویاند

در شب بیقرارم امشب

تا سحر گاه من نفیر دعاست

عاشقی را چگونه باید بود

دل کنون عاشقانه در دنیاس

پیشکش به تنها علت وجودم

ز آن لحظه که لطیف ترین شعر هستی را در گوش جانم خواندی عاشقانه دیدمت و دستانم را به دستان امنت سپردم تا با هم پلی بسازیم از عاطفه برای گذر کردن از لحظه ها.ای تنها ترین غزل زیبای دیوان زندگیم ای آنکه هر آنچه دارم از وجود پر مهر توست چگونه بیان کنم که بدانی وجود عاشقت عطر تمامی گلهاست.هنوز پرنده ای هستم که در آسمان چشمان تو پرواز می کند و آواز همیشه با تو بودن را می سراید.ای سر لوحه پاکی ها و ای ستاره آسمانها ای خوشبو ترین گل در میان گلها دوستت دارم .زندگی بدون تویعنی هیچ یعنی قلبی که از نبودنت میشکند ... . .همسرم وقتی تو چکیده تمام خوبیها هستی واژه دوستت دارم برای شکوه و عظمت قلب مهربانت چقدر بیرنگ است.قلب تو لانه ای است برای این پرنده .مهربانم دوستت دارم .....همیشه با من بمان.

پیشکش به تنها علت وجودم

تو كه نبودي

تو كه نبودي گريه دمسازم بود
وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونستي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو چون تو نبودي حاليته
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
خيلي بي انصافم كه كاراو حكمت خدا خسته شدم برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه ش

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره


خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواه


انسانهای خوشبخت فریاد خوشبختی سر نمی دهند. انسانهایی که نقاب خوشبختی به چهره دارند آواز دهل سر می دهند. بعضی ها داخل منزلشان تاریک است و بیرون از منزل را چراغانی می کنند


الهي ! چه خوش روزگاريست روزگاردوستان تو با تو ! چه خوش بازاريست بازار عارفان در كار تو! چه آتشين است نفسهاي ايشان درياد كرد و يادداشت تو! چه خوش درديست درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو! چه زيباست گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو






عشق رازی است مقدس! برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛ اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق، شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست


انسانهای خوشبخت فریاد خوشبختی سر نمی دهند. انسانهایی که نقاب خوشبختی به چهره دارند آواز دهل سر می دهند. بعضی ها داخل منزلشان تاریک است و بیرون از منزل را چراغانی می کنند


هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف می شود شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بی انتها میبرد


حال من میگم ایمانمان را تنظیم کنیم تا به مخصود عشق خدائی برسیم بهترین باشیم برای خود و عشق خدائیمان راستی بهترین نظر شما چیه ای دوستان خوش نویش منتظرم بنویس تا آرامش خدائی همه وجودت را سرشار از عشق کند خدای مهربون ممنون شما

خداوند را به گونه ای بخوانید

خداوند را به گونه ای بخوانید که فرزندی پدر و مادرخود را ‘عاشقی معشوق محبوب خود را‘ وبنده ای خالق و پروردگار خویش را می خواند. خدا را با عشق و حرارت بخوانید ‘با امید و انتظار. خدا را در وجود خود ودروجود دیگران‘ در طبیعت در آسمان ودرزمین بخوانیدوصدایش بزنید. در وجود هرآنچه می بینید و نمی بینید‘خدا را صدا بزنید و اورا بخواهید تا در وجود همه چیز و همه کس خود را ‘آنطور که خود می داند‘آشکار سازد. خدا را آن گونه بخوانید که روح خود را. با هر دم و باز دمی مثل عشق خدائی باشید و در دلتون عشق الهی را پرورش دهید و از اینکه با خدا حرف می زنی و از او چیزی می خواهی شکر گذار باشید که اوست که به ما و شما آرامش قلبی میدهد مثل یک عشق خدائی که در وجودما هست نظر شما چیه منتظر گفته های شیرین شما هستم دوست دار شما عشق خدائی

عسل، آتش، آن

سلام.

بعد از ماه ها نوشتن کمی سخت است. مانند گشودن دری قدیمی و یا کتابی فرسوده، تمام نفست را پر از خاک می کند. اما لذت بخش است.... به امتحانش می ارزد، شاید.

شب شراب خرابم کند به بیداری و گر به روز حکایت برم به خواب رود

***

عسل، آتش، آن ....

عسل. عسل...

دختری بود، ابتدا اسمش عسل نبود. پروانه بود، یا چیزی شبیه این... یادم نیست!

کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد، اما خیلی ها دوستش داشتند. او هم می دانست ولی قبول نداشت. می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد. شاید خیلی از آنها بودند اما برای او نه!

"آن" موضوع را فهمیده بود!

به هر حال. همان زمانی که دختر اسمش عسل نبود، و فکر کنم پروانه بود، "آن" وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی دانست، اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد. مدت ها گذشت، دختر کم کم به صدای "آن" عادت کرد، شاید هم دوستش داشت.

"آن" نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست "آن" نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش.

دختر کم کم به "آن" نزدیک می شد. مدت ها گذشت. دختر هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود.

دختر ترسید، عقب رفت، اما...

آتش، یا هر چیزی که در "آن" بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. "آن" دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با "آن" یکی می شد...

دختر رفت. اما آتش همچنان می سوزاند. "آن" غافلگیر شد! حس می کرد آتش دیگر در نقابش جانی ندارد! باید کاری می کرد. اما نشد! آیا شکست خورده بود؟! اما او دستور داشت! ...

آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب "آن" کم سو تر و کم سو تر می شد.

دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! "آن" از دختر ترسید. می خواست فرار کند!

اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر مثل مال "آن" نبود!

نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود!

زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود!

حالا اسم دختر عسل شده بود. دیگر پروانه نبود. عسل بود. عسل.

"آن" احساس ضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش!

"آن" در ماموریتش شکست خورده بود! آتش عسل خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که باید باشد! اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش....

"آن" باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!...

هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود!

دختر، عسل، "شیطان" را عاشق کرده بود

دوست دارید معلم عشق باشید

پیرزنی 91 ساله بعد از یک زندگی شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست د وقتی خدا را ملاقات کرد از خدا چیزهایی پرسید که همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود ؛
مگر غیر از این است که تو خالق بشر هستی د مگر غیر از این است که همه را یکسان و برابر آفریدی د پس چرا مردم با هم رفتار بدی دارند د
خدا جواب داد : « هر انسانی که وارد زندگی تان می شود درسی را به شما می آموزد و با این درسهاست که چیزهای مختلفی از زندگی ، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید د » ؛

پیرزن کاملاً گیج شده بود ، پس خدا شروع به شکافتن مسئله نمود :
وقتی شخصی به تو « دروغ » می گوید به تو می آموزد که « حقیقت » همیشه آنگونه نیست که وانمود می کنند ، پس تو میفهمی که :
" صداقت همیشه آشکار نیست "
اگر میخواهی از درون قلبهایشان مطلع شوی باید نقابهایی را که زده اند کنار بزنی و ماسک خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود ِ واقعی تو را ببینند ؛

وقتی کسی از تو چیزی می دزدد به تو می آموزد که :

هیچ چیز همیشگی نیست و اینکه همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آنها نهایت استفاده را ببر ، چرا که ممکن است روزی آنها را از دست بدهی «« حتی اگر این داشتنی ، یک دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد د چرا که فقط امروز آنها در کنار تو هستند و باید قدر آنها را بدانی د »» ؛

وقتی کسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می کند به تو می فهماند که :
پیمانهای انسای ترد و شکننده هستند د پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین کار ممکن است که می توانی انجام دهی ؛

وقتی کسی تو را « تحقیر » کرد به تو می آموزد که هیچ دو نفری مثل هم نیستند د اگر با مردمی مواجه شدی که با تو فرق داشتند ، از ظاهر و عمل آنها در موردشان « قضاوت » نکن د به کُنه و اصل آنها رخنه کن و آنگاه از قلبت نظر سنجی کن ؛

وقتی کسی « قلب » تو را « شکست » به تو می آموزد که دوست داشتن همیشه این معنی را نمیدهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد د اما با این وجود به عشق « پشت نکن » چون وقتی شخص مناسب را یافتی ، آرامش و لذتی را که او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات را مبدّل به نیک فرجامی خواهد کرد ؛

وقتی کسی با تو دشمنی کرد به تو می آموزد که هر کسی ممکن است اشتباه کند د در این لحظه بهترین کاری که می توانی انجام دهی این است که آن شخص را عفو کنی ؛
""بخشیدن کسانی که باعث آزار شما می شوند مشکلترین کاری است که میتوان انجام داد ""

وقتی کسی را که دوست داشتی به تو « خیانت » می کند ، به تو می آموزد تا مقاوم بودن در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است ؛
"" در برابر وسوسه ها مقاوم باشید که اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را می گیرید ""

وقتی کسی تو را فریب می دهد ، به تو می آموزد که حرص و آز ریشه در بدبختی دارد ؛

از ته دل آرزو کن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد د این اصلاً مهم نیست که خواسته هایت چقدر بزرگ باشند د به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فکری بر اهدافت پیروز گردد د فکر های منفی را در تله مثبت اندیشی نابود کن ؛

وقتی کسی تو را « مسخره می کند » ، به تو می آموزد که هیچ شخصی کامل نیست د مردم را با شایستگی هایی که دارند بپذیر و کم و کاستی هایشان را تحمل کن ؛

"" هرگز شخصی را به خاطر عیوبی که قادر به کنترل آنها نیست از خود طرد مکن دد؛ ""

پیرزن که تا این لحظه محو صحبت های خدا بود نگران این مسئله شد که هیچ درسی توسط انسانهای خوب به بشر داده نمی شود دد

خدا گفت : « ظرفیت بشر برای دوست داشتن ، بزرگترین هدیه من به بشر است د هر عملی که از عشق سر می زند نیز به تو درسی می آموزد د » ؛

کنجکاوی پیرزن بیشتر شده بود که خدا شروع کرد به توضیح دادن :
"" وقتی کسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزد که عشق ، مهربانی ، فروتنی ، صداقت ، حسن نیت و بخشش می تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نماید ؛
در برابر هر عمل خیر ، عمل شــرّی نیز وجود دارد ، این تنها بشر است که اختیار کنترل و برقراری توازن بین اعمال نیک و بد را دارد ؛

وقتی در زندگی کسی وارد می شوید ، ببینید می خواهید چه درسی به او بدهید دد دوست دارید « معلم عشق » باشید یا « معلم بدی » د و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید ، برای من « نیکی » به ارمغان می آورید یا « شر و بدی » د برای خود راحتی بیشتر فراهم می سازید یا درد و عذابی سخت د

" شادی بیشتر یا غم بیشتر د "

دوستان ؛ در همۀ ما « قدرت کنترل خوبی و بدی » به ودیعه گذاشته شده است ، پس از این قدرت خدادادی ، خردمندانه بهره بگیریم د برای شمایی که خواننده این مطلب هستید در جهان مقدار اندکی بدی و مقدار فراوانی خوبی یافت می شود د شما کدام یک را انتخاب می کنید ..............................................................................................................................(farzadflato@yahoo.com)