نام من

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره. يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك. اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند. واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد. اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم... اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه... خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

خب اینم یه قهوه فوری، با ۹۰ میلی لیتر جوش آوردگی، ۱۰۰ درصد اعصاب و یه قاشق قهوه خوشبوی مهر، و دو قاشق شیر سپید صداقت! هم بزنین و نوش جون کنین.

 تپه هاي سبز پردرخت، كه طراوتشون رو ارزون به پائيز فروختن تا ردی گران از مش نارنجي و طلايي بر گيسوان مجعدشون بندازن، همچنان سرفراز ،اما با غروری دو چندان از اون بالا به من نگاه میکنن. بدون ترس از سرما، از خونه بیرون میرم و صورتم رو بالا میگیرم تا در لمس طراوت و خنكاي هوا، خساستی به خرج نداده باشم.

 ميدونم كه هر چه جلوتر برم، تنها رطوبته كه منو در بر خواهد كشيد، درست مثل حس گذشت از تونل کندوان و روان شدن به سوی جاده چالوس و هیچ وقت برام کهنه نشد. نفس عمیقی میکشم بوی شبیه شمال ایران و طراوت جنوب!




 امروز از خودم هيچ چيز رو دريغ نميكنم، چرا كه نه؟ امروز کار نرفتم که همین حس خوب رو به خودم هدیه کنم. تازه ميشم، لبخند میزنم و بدون وهم از دیوانه خوانده شدن با صدای بلند میگم: چقدر دوست داشتنی و خواستنی هستی، وايییییییییییی چقدر سردی تو! اما روحنواز.

 شالم را محكمتر به دور خودم ميپيچم.
عمود ريسمان نگاهم رو كه راست ميگيرم و از اون بالا میرم، به من خبر ميدن كه آسمان لاجوردیست، گويا امروز خورشيدش رو گم نكرده، روشنه اما چشم رو نميزنه، پس میشه بهش چشم دوخت.

 همینطور که خیره شدم، نم نم اشكش رو به روی صورتم که گویی چون یک گوی غلطان سر میخورند، حس میکنم، انگار من گريه كرده باشم، اما از دريچه صدچشم آسمون، واقعا گريه ام ميگيره. و فکر میکنم چرا به گریه های من گفته میشه حق ندارن موقع دلگرفتگی جاری بشن؟ مگه نه اینکه آسمون با همه ی عظمت و زیباییش وقتی دلگیره، گریه سر میده!

 که این بارش اگه در دل آسمون با تمام پهنا و وسعتش باقی بمونه روزی خواد ترکید و چه بسا دنیا رو سیلاب درد دلش خواهد برد. اما بارش گهگاهش از این حادث شدگی ناشگون، پیشگیری میکنه.

 در راه بازگشت، همه اون عظمت، در بیرنگی پيدا نيست. دیگه نه درخشش رنگها به من فخر ميفروشن و نه به هیچکس دیگه ای، آسمون نه خورشيدش رو گم كرده و نه ماه رو پيدا. انگار نوزاديست كه در قنداق خاکستری آرميده.

 کیف خرید روزانه رو به زمین میگذارم و کلید رو توی در می چرخونم و فکر میکنم، که کاش دونه های دلم پیدا بود تا دونه های اشک برای نادیده شدنشون رنگ بی رنگی به زندگی نمیزد.

چتر

نمی دونم بگم باریدن بارونو وسط تابستون دوست دارم یا گرمای مستقیم خورشید، وسط زمستون!
پرسید: تا حالا توی آفتاب چتر بالای سرت گرفتی؟!
گفتم: بعضی وقت ها.
پرسید: تا حالا شده زیر بارون چتر رو ببندی و از باریدن لذت ببری؟!
گفتم: بعضی وقت ها.
پرسید: فکر میکنی چتر رو برای چی ساختن؟!
گفتم: برای استفاده.
پرسید: برای تابستون یا زمستون؟!
گفتم: اشتباهت همینجاست.
پرسید: چه اشتباهی؟!
گفتم: یادت باشه چتر رو برای راحتی و استفاده ما ساختن نه برای فصلها...




درود دوست من، لحظه هاتون چه آفتابی و چه تر از نم بارون، شاد باد!

امروز صبح با همون حال و هوای دیشب از خواب بیدار شدم. هوای دیشبم هم بدون اینکه دلیلی براش پیدا کنم نیاز به خلوت و تنهایی داشت. تنهایی که نه میخواستم توی اون به چیزی فکر کنم و نه کار خاصی انجام بدم. فقط نیاز داشتم تنها باشم. یک خلوت بی دلیل.

خواب هم مهمون به خونه ی چشمای سردرگمم نمیاومد. تا پاسی از شب نشستم و از ماهواره سوئد مراسم زنده ی ضیافت نوبل رو تماشا کردم و سعی کردم خودمو توی اون همه شکوه و بزرگی و تقدیر از بزرگانی که سازنده ی جهان هستن، رها کنم.

خضوع شاهی همچون کارل گوستاو شانزدهم و خانواده ی سلطنتی که با لبخند در کنار مهمانان بزرگشون که چیزی از کسوت بزرگی کم نداشتن، شام صرف کردن و به گفتگو سرگرم بودن. هر کدام در قسمتی و کنار بزرگی.

اما هر چه بیشتر نگاه میکردم انگار احساس گنگتری داشتم.
چقدر عظمت در دل مردان و زنان بزرگی بود که با داشتن نشانی از نوبل لبخندی از انسانیت، از مفید بودن، از بزرگ بودن، از شایسته بودن به لب داشتن.




نگاه کردم! صورتها ساده بود، درست مثل تمام صورتهایی که بارها و بارها دیده بودم. وقتی زندگینمامه هاشون به طور مختصر عنوان میشد و بیننده اجازه پیدا میکرد که از نگاه دوربین وارد خونه هاشون بشه و نگاهی به حریم خصوصیشون داشته باشه، همه چیز مثل زندگیهایی بود که دیده بودم. گاهی نواختن سازی، گاهی آشپزی، حتی محققی که به کار شوفری (رانندگی) برای معاش مشغول بودن و ...

در بین تمام این بزرگان خبری از غرور نبود، هیچکدوم نمیگفتن که سرزمین من تا به امروز چندین نوبل دریافت کرده (که چه بسا چنین هم بوده). هیچکدوم نمیگفتن که پیشینه ی تاریخ مردمم این بوده به همین دلیل من برای زنده نگاه داشتن نام کشورم به اینجا رسیدم. هیچکدوم نمیگفتن که این یک عطیه بوده که به من رسیده و من تافته ی جدا بافته ام.

شالوده ی تمام صحبتها، عشق بود، عشق به انسانیت. این انسان فرقی نمیکنه که مال سومالی باشه، مال پاکستان باشه، مال ایران باشه، مال هند و چین باشه یا مال کانادا و سوئیس... این انسان مال هر کجا که باشه، مردم منه. انسان کره ی خاکی منه!

و من خیلی گشتم تا شاید با این همه دب دبه و کب کبه که از تاریخ کشورم بارها و بارها به زبون آوردم، در تاریخچه ی نوبل (بجز جایزه ی صلح) یک ایرانی پیدا کنم.

و شاید حال بد دیشب من از خود فریبی بود. از ادعاهایی که بارها کردمو دیشب احساس کردم بی پایه بود. بزرگان و گذشتگان هر چه که بودن و هستن بجای خودشون نیکو هستن، اما من برای دنیا چه کردم؟! آیا حاضر شدم که آشغال همسایه رو از کنار دیوارش بر دارم؟ یا گفتم به من ربطی نداره؟!

آیا جای پارک ماشین رو به نفر پشت سریم دادم یا سریعتر از او ماشین رو پارک کردم تا او مجبور بشه مصافت بیشتری رو برای انجام کارش، پیاده بره که چه بسا این پیاده روی برای اون مضر باشه یا کاری ضروری تر از من داشته باشه!

چندبار توی روزهای بارونی چترم رو به زن و مرد سالخورده ای دادم که بخاطر فرتوتی نتونسته چتری بالای سرشون نگه داره؟

تا بحال چند بار موقع خرید نون، چندتایی هم برای پیرمرد کهنسال توی باجه بلیط فروشی (اتوبوس) سر کوچه خریده بودم تا اون هم صبحانه ای با نون گرم و تازه، صرف کنه؟!

تا امروز چند بار حاضر شدم زمان آزادم رو برای کودکان دبستانی در پایین شهر که در درس ریاضی و علوم ضعیف هستن، کلاس فوق برنامه بزارم بدون اینکه هزینه ای دریافت کنم؟!
.
.
.
من از کوچکترین کارهایی که توی زندگی میتونستم انجام بدم دریغ کردم، حالا عمری رو برای بشریت صرف کردن، پیشکش. پس این همه ادعاهای ریز و درشت برای چی؟!

آیا شما بت پرستین؟!

مهم نیست که تحت تاثیر چه مکتب و چه آیینی هستیم، مهم اینه که بت پرست نباشیم. آیا شما بت پرستین؟!
این سوال رو خیلی جدی پرسیدم. بدون هیچ شوخی و استعاره. شاید بهتر باشه خیلی از ما رویکرد دوباره و بهتری نسبت به قبل در مورد زندگیمون داشته باشیم.




گمان کنم اون روزی که بشر اولین خونه اش رو ساخت و دیوارهاشو رنگ زد و بعد اولین مبل، اولین تلویزیون، اولین میز غذاخوری، اولین کتابخانه و غیره رو ساخت، هدف�ش داشتن زندگی راحت�تر، شادتر و آروم�تر بود، نه؟ یا این�که این�ها رو ساخت، چون بیکار بود، حوصله� اش سر رفته بود، دوران برده داری به سر اومده بود و فکر کرد خوبه که برای خودش خدایی خلق کنه اونم به دست خودش ساخته باشه برای پرستیدن؟!

آدم وقتی توی خونه ای زندگی میکنه که دیوارهاش سال�ها پیش رنگ شده باشن، گوشه گوشه دیوار ترک�های ریزی خورده باشه، جاهایی از خونه گچ�اش ریخته باشه، در مقابل شوت�های محکم توپ فوتبال داخل منزل و مالیده شدن شکلات به دیوارها و کوبیدن میخ و بلافاصله پشیمان شدن از جای کوبش و قلوه کن شدن دیوار هیچ واکنشی نشون نمی�ده! وقتی تلویزیونی از عهد هدهدشاه اول داشته باشه که موقع روشن شدن صدای سماور میده و تا دقایقی بعد از خاموش شدن هنوز تصویر داشته باشه، خوردن توپ فوتبال و زیاد روشن موندنش و کشیده شدن پنجول روی مانیتورش مساله مهمی نخواهد بود. وقتی قدمت تیر و تخته� های موجود در منزل به دوره اول ریاست جمهوری آقای ایکس (بیست سال پیش) بازمیگرده، نینجاهایی که جفت پا روی مبل میپرن و رنگ ماژیک�شون روی پارچه مبل پس میده و پایه صندلی�ها رو با کفش اسکیت میخراشن، آب در دل��ش تکون نخواهد خورد. وقتی ماشین�ش تهران- الف باشه، روی صندلی عقب رو با فندک هم بسوزانن آخ نمی�گه، یا لااقل آخ بلندی نمی�گه!

 اگه شمام اینطور فکر میکنین، حالا تصور کنین که در خونه نوساز، با وسایل تازه خریده شده، آیا میشه ثابت کرد که بت پرست نیستیم؟! روزی که دیدین فرزندتون روی فرش ابریشمی دست باف�ات با کفش گلی ایستاده، یک دست�ش رو که اتفاقا جوهری بوده به دیوار سفید مجاور تکیه داده و داره توپی رو به سمت تلویزیون چند میلیونی� تون نشونه می�ره و همزمان تعریف می�کنه همین الآن یک برگه بزرگ عکس برگردون اسپایدرمن رو به دیوار اتاق�ش چسبونده، اگه سکته نکردین معلوم می�شه که بت پرست نیستین!