خب اینم یه قهوه فوری، با ۹۰ میلی لیتر جوش آوردگی، ۱۰۰ درصد اعصاب و یه قاشق قهوه خوشبوی مهر، و دو قاشق شیر سپید صداقت! هم بزنین و نوش جون کنین.

 تپه هاي سبز پردرخت، كه طراوتشون رو ارزون به پائيز فروختن تا ردی گران از مش نارنجي و طلايي بر گيسوان مجعدشون بندازن، همچنان سرفراز ،اما با غروری دو چندان از اون بالا به من نگاه میکنن. بدون ترس از سرما، از خونه بیرون میرم و صورتم رو بالا میگیرم تا در لمس طراوت و خنكاي هوا، خساستی به خرج نداده باشم.

 ميدونم كه هر چه جلوتر برم، تنها رطوبته كه منو در بر خواهد كشيد، درست مثل حس گذشت از تونل کندوان و روان شدن به سوی جاده چالوس و هیچ وقت برام کهنه نشد. نفس عمیقی میکشم بوی شبیه شمال ایران و طراوت جنوب!




 امروز از خودم هيچ چيز رو دريغ نميكنم، چرا كه نه؟ امروز کار نرفتم که همین حس خوب رو به خودم هدیه کنم. تازه ميشم، لبخند میزنم و بدون وهم از دیوانه خوانده شدن با صدای بلند میگم: چقدر دوست داشتنی و خواستنی هستی، وايییییییییییی چقدر سردی تو! اما روحنواز.

 شالم را محكمتر به دور خودم ميپيچم.
عمود ريسمان نگاهم رو كه راست ميگيرم و از اون بالا میرم، به من خبر ميدن كه آسمان لاجوردیست، گويا امروز خورشيدش رو گم نكرده، روشنه اما چشم رو نميزنه، پس میشه بهش چشم دوخت.

 همینطور که خیره شدم، نم نم اشكش رو به روی صورتم که گویی چون یک گوی غلطان سر میخورند، حس میکنم، انگار من گريه كرده باشم، اما از دريچه صدچشم آسمون، واقعا گريه ام ميگيره. و فکر میکنم چرا به گریه های من گفته میشه حق ندارن موقع دلگرفتگی جاری بشن؟ مگه نه اینکه آسمون با همه ی عظمت و زیباییش وقتی دلگیره، گریه سر میده!

 که این بارش اگه در دل آسمون با تمام پهنا و وسعتش باقی بمونه روزی خواد ترکید و چه بسا دنیا رو سیلاب درد دلش خواهد برد. اما بارش گهگاهش از این حادث شدگی ناشگون، پیشگیری میکنه.

 در راه بازگشت، همه اون عظمت، در بیرنگی پيدا نيست. دیگه نه درخشش رنگها به من فخر ميفروشن و نه به هیچکس دیگه ای، آسمون نه خورشيدش رو گم كرده و نه ماه رو پيدا. انگار نوزاديست كه در قنداق خاکستری آرميده.

 کیف خرید روزانه رو به زمین میگذارم و کلید رو توی در می چرخونم و فکر میکنم، که کاش دونه های دلم پیدا بود تا دونه های اشک برای نادیده شدنشون رنگ بی رنگی به زندگی نمیزد.